تمام معنای یک زندگی بود .
روزهایی که زمین داغ تابستان
نوازشگر پاههای برهنه بود
و فریادهای کودکانه
سکوت کوچه ها را می شکافت .
آن روزها که فارغ از هر چیز
هر غروب
زیر پرده ی سرخ رنگ آسمان
بر زمین گام می نهادی .
و اندیشه ات را
با پرواز کبوترها همسفر می کردی
و نگاهت را
به بدرقه ی عروج یک قاصدک می فرستادی .
آن روزها خورشی هم
طمع دیدارت را داشت .
و هر غروب
بر سر پنجه های پایش می استاد
و برای تو دست تکان می داد .
آن روز ، دنیای تو کوچک بود
و تو
همه چیز آن دنیای کوچک بودی
... و چقدر با دنیای امروزت بیگانه بودی .
آن روزها
کوچه ها بوی یاس می دادند
و همه جا پر بود از عطر دلکش گل محمدی
و شمیم خوش شقایق وحشی .
اما حالا
در کوچه پس کوچه های زندگیت
تنها بوی تند غربت است که می پیچد .
و مشام قلبت را آزار می دهد .
حالا دیگر
گشودن چشمانت تنها
فرستادن نگاهت به بدرقه ی گامهای گریزان است .
و تو نیز می دوی
و دنیای تو پر می شود از طنین گامهایی که حتی
از خود نیز گریزانند .
در دنیای خود ساخته ات ، لبخند
حتی گوشه ای از یک اتاق را پر نمی کند .
دیگر به دنیایی که همه چیزش بودی
به اندازه ی لحظه ی توقفت نیز تعلق نداری .
تو در نگاه چشمهای نگران
تنها مجسمه ای هستی که سالهاست
در زیر شلاق باد و رگبار باران
به تکه سنگی بدل گشته
و در انتظار لحظه ی فرو ریختن است .
حالا دیگر غربت همه ی زندگی توست .
اما تو تنها لحظه ی گمنامیش را غربت نام می نهی .
لحظه ای که تو بر همه لبخند می زنی
و می بینی که لبخندها از تو گریزانند .
12/5/1375







