تبليغاتX
روضه رضوان
يك روز گذشت و شب مستي به‌سرآمد........... يعني سرِسنگ و سرِديوانه به هم خورد

 

 روزگاری لبخند ،

تمام معنای یک زندگی بود .

 

روزهایی که زمین داغ تابستان

نوازشگر پاههای برهنه بود

و فریادهای کودکانه

سکوت کوچه ها را می شکافت  .

 

آن روزها که فارغ از هر چیز

          هر غروب

          زیر پرده ی سرخ رنگ آسمان

                               بر زمین گام می نهادی .

 

و اندیشه ات را

با پرواز کبوترها همسفر می کردی

و نگاهت را

به بدرقه ی عروج یک قاصدک می فرستادی .

 

آن روزها خورشی هم

طمع دیدارت را داشت .

و هر غروب

بر سر پنجه های پایش می استاد

و برای تو دست تکان می داد .

 

آن روز ، دنیای تو کوچک بود

و تو

همه چیز آن دنیای کوچک بودی

      ... و چقدر با دنیای امروزت بیگانه بودی .

 

 

آن روزها

کوچه ها بوی یاس می دادند

و همه جا پر بود از عطر دلکش گل محمدی

و شمیم خوش شقایق وحشی .

 

اما حالا

در کوچه  پس کوچه های زندگیت

تنها بوی تند غربت است که می پیچد .

و مشام قلبت را آزار می دهد .

 

حالا دیگر

گشودن چشمانت تنها

فرستادن نگاهت به بدرقه ی گامهای گریزان است .

و تو نیز می دوی

و دنیای تو پر می شود از طنین گامهایی که حتی

                                            از خود نیز گریزانند .

 

در دنیای خود ساخته ات ،  لبخند

حتی گوشه ای از یک اتاق را پر نمی کند .

دیگر به دنیایی که همه چیزش بودی

به اندازه ی لحظه ی توقفت نیز تعلق نداری .

 

تو در نگاه چشمهای نگران

تنها مجسمه ای هستی که سالهاست

در زیر شلاق باد و رگبار باران

به تکه سنگی بدل گشته

و در انتظار لحظه ی فرو ریختن است .

 

حالا دیگر غربت همه ی زندگی توست .

اما تو تنها لحظه ی گمنامیش را غربت نام می نهی .

لحظه ای که تو بر همه لبخند می زنی

و می بینی که لبخندها از تو گریزانند .

 

                                                                       12/5/1375

                      

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 21:52  توسط سعادت  |