تو که در فصل خزان می آیی
گر چه امروز نه هنگام خزان است
ولی
من صدای طپش قلب تو را می شنوم .
گویی ای رهزن دل
از پس کوهی به سفر آمده ای .
من صدای طپش قلب تو را می شنوم .
گوئیا این تنش گام من است
کاین چنین
پاک می آید و رسوا .
و تو گویی که طنین نفس گرم تو در سینه ی من می پیچد .
و من از گرمی این عشق ،
به خود می پیچم .
تو که در فصل خزان می آیی
باد نوروزی من
ای خزان از تو گریزان
به نظر بازی این بحر عدم آمده ای .
من تو را می شنوم ، می بینم .
تو که در خالی آغوش منی .
و تو گویی که جهان منتظر دیدن توست .
تو می آیی و پر می شود آغوش من از
گرمی پیکر تو .
ای خوشا
قدم پاک تو بر سینه ی مهر .
و چه خوش می شود آن روز که تو
قاصدک گردی و تا عرش برین
پر گشایی .
و من از دیدن تو
رشک برم بر لحظات طپش قلب تو در سینه ی من .
ای که در فصل خزان می آیی .
25/4/1376






