کبوتر !
تو نيستي كه ببيني
بي تو آبي آسمان چقدر خالي است .
شاپرك !
تو نيستي كه ببيني
گيسوي مشك آگين ياس
سالهاست كه بر فراق تو
سپيد گشته است .
...
آخرين روزهاي شهريور هميشه منو به
یاد تو مي اندازه . به ياد تو كبوتر .
به ياد تو كه وقتي پرواز كردي ،
يادت رفت برگردي . يادت رفت ، كبوترها ،
جَلدِ خونه شونن . شايد خونه ات
جاي ديگه اي بود .
و تو رفتي ...
رفتي و جاي تو ، براي هميشه خالي موند .
يوسف آشنا ...
هر بهار كه مي آمد
از زير پاي او
تا چشمهايي منتظر بر قاب پنجره
جاده اي از انتظار گشوده مي شد
و فرشي از دعا .
و گامهايي آرام
كه تا آغوش گشوده مادر به پيش مي آمد .
او كه مي آمد
كوچه بر بوي قدمهاي يوسفي آشنا چشم مي گشود .
و همه جا پر مي شد از عطر خدا
... و يعقوب به استقبال يوسفش مي دويد .
غافل از اينكه او ، زميني نيست .
او مي آمد و خانه پر مي شد از عطر صفاي خنده هاي او
و ديوارها و پنجره ها
به نگاه پر تمناي او خو كرده بودند
و همه باور داشتند كه كبوتر هم روزي سرانجام
پرواز خود را
تا لحظه هاي بي نهايت وصال
تا ابديت عشق
آغاز خواهد كرد.
و چه زود پاييز هجرت سر رسيد
تا ...
پرستوي مهاجر در بند
پرواز خود را آغاز كند
و بال خود را به سوي سرزمين عشق بگشايد .
و پايبندها
از شوق وصال گسسته گشت
و قفسها
به سوي آسمان عشق گشوده شد .
در دشت خون و حماسه و شمشير
دشتي كه در آن
شقايق پرپر مي شد
و پرستو به خون مي غلتيد ،
فرهاد ...
خجل از عشق كوچك خود
در مقابل يوسفي گريان
كه از ته چاهي به وسعت دنيا
ناله فراق سر مي داد
و با نگاه خود
كاروان عشق را
تا بلنداي قله رفيع شهادت بدرقه مي كرد
... سر فرود مي آورد.
و شكوه بيستون
از وقار دينار و دنا و زردكوه
درهم مي شكست و فرو مي ريخت .
و جزيره مجنون
گويي كه محمل ناز ليلي را به دوش مي كشيد
كه اين چنين
بر صحرايي كه مأمن قيس بني عامر بود
فخر مي فروخت .
و بُستان
پلكان عشق بود
كه ميثم را
به پاي چوبه داري مي برد
كه خود
سالها بر دوش مي كشيد .
اما امروز
در خلوت سرد كوچه اي غم زده
يعقوبي نابينا
انتظار پيراهن يوسفي را مي كشيد
كه سالهاست
پاي بر پلكان عشق نهاده
و راه كنعان را
به سوي آسمان كج كرده است .
8/9/1375






