آنها در كنار يكديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آنچه مي دانند ، بسيار است .
يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست . و به او نادان مي گفتند . او « تريبول » نام داشت .
اما ديگران با او همدردي نداشتند ؛ او را دنبال مي كردند ، نگاهش مي كردند ، و با او از آنچه نمي توانست بفهمد حرف زدند .
آنها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اينكه مي توانستند او را برنجانند .
اما جهان ، دگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان . بسيار نادان تر از او ...
تريبول هم مي خواست براي آنچه ديگران بر سرش آورده بودند انتقام بگيرد . اما آنها او را تحسين كردند . و هيچ كس به خاطر آنچه نمي دانست و تريبول مي دانست خجالت نمي كشيد . و تريبول با آنها همدردي مي كرد و نمي توانست آنها را برنجاند .
او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است . و در انتظار زماني بود كه روزگار باز تغيير كند .
او دقيقاً مي دانست ، زماني كه جهان ، بار ديگر دگرگون شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .







