روزهايي كه تو را مي خوانند
... آخرين نقطه ي كور
و همانجا كه تو را سوي خودت مي رانند
« و تو در خويشتنت مي پوسي »
بي تأمل ،
اگر از خويش به خويشت گذري بود ...
... فسوس .
و تو فرياد زدي ؛
آي ... اي آنكه مرا مي خواني !
كيستي ؟ ...
پيشتر آي .
... اي كه از خود به خودم با خبر از قلب مني .
و صداي تو ...
ميان همه ي بي خبران گم مي شد .
و تو بردي بالا ...
دستهاي تهي خويش به سويش كه بگير .
با توام ...
اي كه از خود به خودم باخبر از قلب مني .
و صداي تو ...
چه سان مي پيچيد
و ميان تپش گام گريزان تو مخفي مي گشت .
« خويشتن را كه به هر سو بزني ... »
- نقشهاي كهن دست تو نجوا مي كرد –
« كاش ... اي كاش ، رهايي مي بود .»
با خودت مي گفتي ؛
وه چه بيهوده ... به سوي چه كسي مي گردم ؟
وآن صدا در سر تو مي پيچيد ،
« و تو در خويشتنت مي پوسي »
و تو فرياد زدي ...
كيستي ؟ پيشترآي ...
دست لرزان تو در موج هوا مي خشكيد
با توام ...
اي كه از خود به خودم باخبر از قلب مني .
چشم تو رنگين شد .
قطره اي اشك ميان كف دست تو نشست .
سينه ات سنگين شد
و تو فرياد زدي .
رمق از پاي تو فرياد گرفت .
خاك آغوش گشود .
خاك آغوش گشود ...
و صدايي پيچيد :
« سوي من راه به تاريكي نيست
به عبث راهي نيست
- آنچه را ذهن تو مي انگارد - »
و تو خاموش شدي .
و صدا نجوا كرد :
« اي كه خاموش شدي
خامُشي مردن توست
مردگان راه به كاشانه مردان نبرند
تو اگر مرد رهي توشه همت بردار
و كلامي سنگين .
و سپس گام در اين راه بنه
كه مرا باده عشقيست كه مستان خواهد ... »
و تو اين گونه سرودي خود را
و تو آغاز شدي .
7/2/1378






